میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

مَیْسان: لیلة أَرْبَعَ عَشرَة (شب چهاردهم)

۱۸ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

الخفره

۲۹
آبان

ابی عبد الله در وداع آخر به بی بی فرمودند:  یا اختاه لا تنسینی فی صلاه اللیل... مرا در نماز شب فراموش نکن!

و که می داند نماز شب حضرت زینب چه بود که امامش اینگونه می گوید...

و که می داند آن نماز شب نشسته شب یازدهم چه جور بود...

امام زین العابدین فرمودند: ان عمتی زینب مع تلک المصائب و المحن النازله بها فی طریقنا الی الشام ما ترکت نوافلها اللیلیه... با آن همه مصیبت ها و غم ها که در راهمان تا شام به ما رسید عمه من زینب سلام الله علیها نوافلش ترک نشد...

و او با گرسنگی و ضعف تمام خطبه خواند...

لکن طوری که حذیم می گوید: لم ار خفره قط انطق منها کانها تفرغ عن لسان امیرالمومنین...

که می داند این نور کیست...

کسی که در ظاهر ابی عبدالله به او وصیت نمود و علوم صادره از امام سید الساجدین برای پنهان ماندن به ایشان نسبت داده می شد..‌.


تمام شد سفرم آمدم کنار تنت

سرت کجاست برادر کجاست پیراهنت....

مفتون

۲۸
آبان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۸

استدراج رو توو دین و زندگی دبیرستان تعریف کردن برامون. به تدریج در دام انداختن.
امام حسین می فرمایند:
الاستدراج من الله سبحانه لعبد أن یسبغ علیه النعم و یسلبه الشکر.
استدراج از جانب خدا برای بنده این است که نعمت ها را سرشار بریزد و شکر را از او بگیرد...
به قول عین صاد دادن ها و گرفتن های خدا فقط و فقط آزمایش و ابتلاء است نه اکرام و اهانت یا افتخار و ذلت...
(چهل حدیث از امام حسین - علی صفایی حایری)

آخر.
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نکشد...


اول. مولانا ابی عبدالله الحسین یه نامه ای دارند به برادرشون محمد بن حنفیه. توو کربلا نوشتن این نامه رو. نامه یه جمله است. عجب جمله ای:
بسم الله الرحمن الرحیم
من الحسین بن علی الى محمد بن علی و من قبله من بنی هاشم
أما بعد
فکأنّ الدنیا لم تکن و کأنّ الآخرة لم تزل
والسلام.

گویا دنیا نبوده است و همواره آخرت بوده....

دوم. رفتم نونوایی نون بخرم که عباس آقا خلیفه نونوایی بهم گفت ممد رو یادته همون که شاطر اینجا بود گفتم عاره مگه می شه یادم بره یه جوری بود ولی خوب بود گفت کارتون خواب شده گفت توو بد وضعیه گفت قدر ندونست...
روزگار است اینکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

آخر. امشب هم چهاردهم ماهه یعنی المیسان
و هم لیلة البدر یعنی البلماء
کی شود ماهَم برون آید ز پشت پرده ها
اللهم عجل لولیک الفرج

یه روزی یکی گفت هر وقت فکر کردی خیلی بدبختی و بیچاره ای برو زندگی شوپنهاور رو بخون. تازه می فهمی بدبخت کیه!راست می گفت. شوپنهاور خیلی بدبخت بوده. باباش پولدار بوده ولی خودکشی می کنه. مامانش با یکی ازدواج می کنه و شوپنهاور مخالف این ازدواج بوده. می گن یه روز گوته به مامانش می گه که شوپهاور وقتی بزرگ بشه آدم بزرگی می شه. مامانش هم از پله ها می اندازدش پایین!!! وقتی هم که بزرگ می شه و فیلسوف می شه و استاد می شه هم بدبخت بوده. چون مثلا کلاس هاش دقیقا با هگل همزمان بوده و هیچ کس سر کلاسش نمی یومده. از کتاب هاش هم به جای کاغذ سبزی استفاده می شده. آخر سر هم خیلی مزخرف می میره!... به خاطر همین چیزا می شه بدبین ترین فیلسوف دنیا...

ولی من یکی رو می شناسم که صد برابر بد تر از شوپنهاور بوده زندگی اش. با این تفاوت که این آقا برعکس شوپنهاور بدبین نیست. اصلا این آقا پرواز می کنه با همه ی این بدبختی ها. چون معتقده. معتقد بودن خیلی مهمه. اسم این آقا، محمد علی غزنوی معروف به مدرس افغانیه. مدرس افغانی شاید بزرگترین استاد ادبیات عرب حوزه است(البته شاید بعد از ادیب اول و دوم). خط خط زندگیش اشک آدم رو در می یاره. من یه نسخه ی قدیمی از مکررات (یکی از کتاب هایشان)رو دارم که اولش یه گوشه ی خیلی کوچیک از نوع زندگی و آوارگی و درد و رنج هاشون رو نوشتند. اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی. واقعا زبان قاصر است از گفتن درد هایش... درد داشت ولی معتقد بود... آیت الله بود و مجتهد بود و حتی از شهید صدر هم اجازه داشته(هذا لشئ عجاب!) ولی چون می بینه که حوزه نیاز به ادبیات عرب داره می یاد ادبیات درس می ده. بسیاری از مراجع شاگردش بودن در ادبیات. بااین حال یک برخوردهایی با او می کنند در همین حوزه که ... الله اکبر . خلاصه اینکه آخر سر خیلی باحال می میره. خدا رحمتش کنه..‌.

اول.  قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ (النور،54)

دوم. مشکوه تبریزی شاعر غریبی است با یک شعر مشهور. گویا بسیاری از آثارش از بین رفته به جز چندین شعر و قصیده. ولی عوام فقط یک شعر از او بلدند:

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست


سوم. شیخ عبد الله العلایلی، جاحظ عصر ماست. و احتمالا از او هم بالاتر. در لغت بی نظیر است. سنی است گویا ولی شیفته ابی عبدالله. سه کتاب دارد درباره امام حسین. معروفترین شان "سمو المعنی فی سمو الذات" است. بهترین هدف در برترین نهاد. واقعا کم نظیر است نثرش و تحلیلش. مرحوم محقق اصفهانی از این کتاب بسیار تعریف نموده اند. می گویند بهترین کتابی است که تا به حال درباره ی ابی عبدالله نوشته شده:

ارایتم الی الرجل یقوم علی اسم الله و یمضی علی اسم الله و یموت علی اسم الله، کیف تسمو به الغایه و یعلو به الهدف. هو هدف ولکن لیس من شهوات النفوس، و غایه ولکن لیست کمثلها الغایات، غایه تحقر کل ما فی الحیاه من اشیائها، ولاتری سوی الملکوت الاعلی هدفا و دون السماء مستقرا؛ لانه مهدها فلا بدع ان حنت الیه و طلبت اللحاق به؛ فللناس اوطانهم، وللناس حنینهم، ولمثل هذه الشخصیه وطنها ولها حنینها...(ص 101)

یه وقتی عین-صاد با اشک، با هق هق، با سوز، با آه گفت:
بهار هایی رو از عمرمون خرج کردیم؛ یک شکوفه ندادیم، یک شکوفه که دلِ رسول خدا رو شاد کنه، دل فاطمه ی زهرا رو شاد کنه....گاهی دلِ آدم ،آدم رو رسوا می کنه....
آخر. شهیدا میون بُر زدن. اونایی که خواستند، رفتند. حرکت... اونایی که رفتند، رسیدند. اونایی که گمنام شدن، شدن زائر زهرا....

بکارت لحظه

۱۶
آبان

شب ها

و روز ها

«شب ها» عقیم هستند

و «روزها» خسته

و «آفتاب نیمروز» همانطور، سیاه.

بکارت لحظه ها را هنوز کسی آبستن نکرده است.

.......من از ویتنام، از کوبا، از جزیره گذشتم

من در جست و جوی روز های خوب

و لحظه های تولد، همه جا را گشتم

همه جا را، با «چراغ».

هیچ کس بکارت لحظه ای را آبستن نکرده بود.

......مرد ها پشت در بودند

و آز آن سوی حجله ها،

بر در می کوبیدند؛

که مگر مردی نیست.

......لحظه های باکره عروس هزار دامادند.

لحظه ها از شهوت ها سرشارند.

دیروز می گفتند نالوطی،پنهانی

لحظه ها را آبستن کرده است.

همه از لحظه ها خشمگین بودند

همه از لحظه ها می ترسیدند، 

که فردا چه خواهد شد، 

فرزند «انقلاب».........


... وقتی که با «چراغ»

در جست و جوی لحظه های تولد

از ویتنام، از کوبا، از جزیره گذشتم

ناگاه از همه جا، از هیچ جا، شنیدم

چراغت خاموش!!

چراغ تو بر چشم ها نشسته، نه بر راه.

و شنیدم بی خود مگرد!!!

مرد ها باید لحظه های باکره را بارور کنند..........


(قطعه ای از "رشته"- و با او با نگاه فریاد می کردیم؛علی صفایی حایری ع.ص)

یارو دیشب توو تاکسی داشت می گفت که پسر مجید مرد. دیروز. ۱۳ سالش بوده. از آسانسور افتاده پایین!
ملا احمد در عوامل طول امل می گه :یکى جهل و نادانى است، چون جاهل، اعتماد مى کند بر جوانى خود و با وجودعهد شباب، مرگ خود را بعید مى شمارد. و بیچاره مسکین ملاحظه نمى نماید که اگراهل شهرش را بشمارند صد یک آن پیر نیستند و پیش از آمدن زمان پیرى به چنگ گرگ اجل گرفتار گشته اند. تا یک نفر پیر مى میرد هزار کودک و جوان مرده. (معراج السعاده)

خلاصه که
مجلس وعظ رفتنت هوس است
مرگ همسایه واعظ تو بس است
هر که باشی تو را فرا گیرد
مانع مرگ آدمی چه کس است
(خدا عاملم کنه)

آخر. یارو درسش دو واحده، سه تا تی ای داره!!!!! تازه پنج شنبه ها هم می کشونه دانشگاه مارو!!!!(روز مبارزه با استکباره ولی ما نتونستیم مبارزه کنیم با این استاد!)
مسلمان نشنود کافرنبیند

مقدمه...وقتی سال چهل، بسر بن ارطاه از طرف معاویه به یمن حمله کرد، کشتار فجیعی به جای گذاشت و بسیاری را کشت. عامل و سرلشکر امام علی در صنعا به سمت کوفه فرار کردند. امام وقتی آن دو را دیدند آنها را سرزنش نموده و خطبه ای ایراد کردند. می گویند این آخرین خطبه ی ایشان است.

یکم. امام خیلی غریب بودن. حتی زمان خلافت. اصلا چیزهایی گزارش شده که گاهی آدم می مونه واقعا مگه می شه با زعیم این طوری برخورد کرد. ایشون توو همین خطبه بعد از سرزنش یارانشون به خاطر عدم اطاعت از حق در حالیکه دشمن برای باطل متحدند می فرماین:اللَّهُمَّ إِنّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِی یعنی خدایا من اینا رو خسته کردم اینا هم منو خسته کردن. خیلی سوزناکه. امام می گه من خستشون کردم....

دوم. تاریخ عجیبه. مردم عجیب تر. آخرین خطبه ی معاویه قبل از مرگش خیلی خیلی عجیب تره. توو خطبه اش خطاب به مردم، یعنی همون مردم شام که در یاری از باطل متحدند می گه: مللتمونی و مللتکم یعنی هم من خستتون کردم هم شما من رو. شبیه همون چیزی که امام علی گفتن...

سوم.

....

یه کسایی هستن که هیشکی نمی شناستشون ولی خیلی معروفن!!!
یعنی گمنام بودن، گمنام مردن. ولی یه کاری کردن که الان معروف شدن. با این حال بازم گمنامن! مثل محمد اسماعیل کیخایی. معلوم نیست کی بوده چی بوده و حدودا کِی بوده و کجا بوده. البته درباره ی کِی بودنش یه تاریخ داریم ازش. ته کتابی که نوشته تاریخ زده. کتابت یه قرآن. الان چن سال چاپ شده و خیلیا ازش می خونن. خیلیا استفاده می کنن. خیلی شاید دعاش می کنن. ولی بازم گمنامه. هیشکی نمودونه کیه. به جاش کلی ثواب برده. کلی. این طوری بودن خیلی با حاله. خیلی خوبه. خدا رحمتش کنه
آخر. مترو خیلی شلوغه. نمی دونم چرا راه نمی یوفته. همش در رو باز می کنه!!! خدا همه رو شفا بده...

ملا آقا

۰۷
آبان
اول. هر حرفی یه درجه ای داره. تا به اون درجه نرسی نمی فهمیش. لازم نیست این درجات در طول همدیگه باشن. می تونه در عرض هم باشن. می تونه این درجات اصن در دنیاهای دیگه ای باشن. یعنی برای رسیدن به اون درجه باید وارد آن عالم شد.
هر حرفی رو نباید زد. چون شاید خیلی ها به اون درجه نرسیده باشن. شاید اصن اون درجه، درجه ی بالایی هم نباشه و فقط توو یه عالم دیگه ای مطرح باشه.

دوم. مجنون الحسین واژه ی غریبی است. متصف به آن را نمی شناسم به جز دو سه نفر. مرزوق و ملا آقای دربندی و آقا محمد تقی شریعتی. ربطی به سواد و بی سوادی این حرفا هم ندارد. ملاآقای دربندی فخر المجتهدین است. تالی شیخ. هم اصولی و هم متکلم. با آلوسی جد مراودات زیادی دارد. ولی ملا آقا مجنون بوده. مجنون الحسین. برای رسیدن به این مقام باید وارد یک عالم دیگر شد. وارد آن شده. رهاوردش شده یک کتاب:اکسیر العبادات. معروف به اسرار الشهاده. سه جلد. در این کتاب چیز هایی گفته که اساسا درست نیست. عقل گریز است. و گاهی عقل ستیز. می گویند دیده و نوشته. یعنی به او نمایانده اند حادثه را. به گمانم اگر هم صحیح باشد مطالب کتابش، گفتنش جایز نیست. باید نگفت. مثل جابر. جابر بن یزید. یاد گرفت که نگوید. حدیثنا صعب مستصعب. یا مثل سلمان...

آخر. آقای بهجت نقل می کردند:
می‌گویند: مرحوم دربندی با آن فضلش در بالاسر حرم سیدالشهدا، داد می‌زد: «یا حسین، به حق مادرت زهرا شمر را شفاعت نکن!». سه دفعه بلند این را می‌گفت. به او می‌گفتند: آیا شفاعت شمر ممکن است؟ می‌گفت: «چرا ممکن نیست؟! چرا محال است؟! مظهر رحمت واسعه خدا هستند. ما چه می‌دانیم؟ ما قسمش می‌دهیم که این کار را نکند».(رحمت واسعه ص201)

ע.ץ

۰۶
آبان

یک. عین-صاد عجیب است.آدم عجیبی است. هنوز حرف هایش جواب می دهد(با اینکه کتاب های کمی از او خوانده ام ولی با تمام وجود می توان این حرف را از هر سطرش برداشت نمود.) اینکه آدم چهل و هشت سال زندگی کند و بعد بمیرد و با مردنش یک قوم فقیر شوند عجیب است. نه فقر مادی. فقر معنوی. فقر علمایی. سال هفتاد وهشت، زمانی که عین-صاد مرد شیعه فقیر شد. چون جایگزینی نداشتیم برایش. چون آخوند های کمی بلد بودند هنر را و ادبیات را و نقد را. و شاید هر سه را هیچ کس  نمی دانست جز عین-صاد. کسی که در طفولیت هدایت را خواند و در جوانی ادبیات شرق و غرب را تمام کرد. کسی که عارف بود و فقیه و مفسری بی نظیر. وقلمش هم فوق العاده بود. بسیار زیباتر از دکتر. و حتی به نظر من بهتر از شمیم. و مهم تر از همه سیستم و نظام می دانست. و این را کسی نمی دانست و نمی داند...
دو. نگرش خاصی دارد به انقلاب. می گوید انقلاب سه مرحله است. انتظار، تقیه و قیام. هر کدام یک کتاب. انگار همین دیروز نوشته است این کتاب ها را. درباره ی نفوذ آنقدر خوب نوشته، آنقدر دقیق نوشته که کسی باورش نمی شود اینها مال چندین سال پیش است.
سه.
...خدا ما را پدید آورد
ما را در کنار عقل و شهوت بست
رسولان را همراه کتاب نور و عشق شور...
و شیطان را با صد جلوه ی مغرور به ما پیوست.
چون می خواست
تا انسان به پای خویشتن
با اختیار و شوق به راه آید
و تا آن سوی هستی گام بردارد
و دنیا را به ماتم داد
تا انسان به این دنیا نپیوندد
و از این جلوه های پوچ بگریزد
دلش همزاد غم ها شد
تا در کوره ی غم، پاک گردد، شعله ور گردد
پاکیزه از بت ها، آزاد از اسارت ها
و اما مرگ پایان نیست
آغاز دویدن هاست
در این سو، پای ما آماده می گردد، با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازیم تا آن مقصد بی مرز...
(و با او، با نگاه، فریاد می کردیم...- علی صفایی حائری)

ذوالثفنات

۰۵
آبان

۱- اَللّهُمَّ اِنَّ اسْتِغْفارِى اِیّاکَ مَعَ الاِْصْرارِ عَلَى الذَّنْبِ لُؤْمٌ، وَتَرْکى لِلاِْسْتِغْفارِ مَعَ سَعَةِ رَحْمَتِکَ عَجْزٌ، اِلهى کَمْ تَتَحَبَّبُ اِلَیَ بِالنِّعَمِ وَ اَنْتَ عَنّى غَنِیٌ، وَاَتَبَغَّضُ اِلَیْکَ بِالْمَعاصى وَاَنَا اِلَیْکَ مُحْتاجٌ. فَیامَنْ اِذا وَعَدَ وَفى، وَاِذا تَوَعَّدَ عَفا، صَلِّ اللّهُمَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِه، وَافْعَلْ بى اَوْلَى الاَْمْرَیْنِ بِکَ، اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ. (الصحیفه السجادیه الجامعه - صفحه۸۳ )

۲- فرزدق در وصف مولانا الامام ابو الحسن السجاد می گوید:
هذا ابن خیر عباد الله کلهم ... هذا التقی النقیّ الطاهر العلم
... من معشر حبهم دین وبغضهم... کفر وقربهم منجى ومعتصم
إن عد أهل التقى کانوا أئمتهم ... أو قیل من خیر أهل الأرض قیل هم

۳- می گویند از بعد عاشورا سید الساجدین هر روز بر پدرش گریه می کرد در حالیکه صبح ها روزه بود و شب ها شب زنده دار. ایشان در شب تاریک بیرون می‌رفت و انبانی از همیان‌های دینار و درهم برداشته، خانه به خانه رفته، در می‌زد و سپس به آن که بیرون می‌آمد، از آن می رساند. وقتی امام زین العابدین درگذشت، او را نیافته، دانستند که امام سجّاد علیه السّلام آن کار را انجام می‌داده است.(الکافی،باب التاریخ)

الوَسمی

۰۴
آبان
عرب، به اولین باران پاییزی می گوید"الوَسمی"
امروز اولین باران پاییزی بارید در طهران.
آسمان گریه کرد.
کمی دیر.
۲۳ محرم...

نام طفل النبت فی حجر النعامى

                             لا هتزاز الطل فی مهد الخزامى

وسقى الوسمــی اغصان الــــنقا

                    فهــوت تــــلثم أفــواه الــنــدامـى

کحل الــفجر لــهم جــفن الــدجى

                  وغـدا فی وجــنه الــصبح لـــثامـــا

۱- انقلاب خیلی بهتره نسبت به جمهوری. هزار تا دلیل داره. مثلا انقلاب دو طرفَس، راننده تاکسی هاش با ادب ترن، اتوبوس هاش تند تر می رن، هواش بهتره، پیلاشکی هاش (همون پیراشکی) ارزونتره(دم دانشگاه پیراشکی می ده با شیر کاکائو سه و نیم ولی توو جمهوری گرون تره!)، حتی فلافل هاش هم ارزونتره(زیر پل چوبی فلافل می ده دو تومن تازه چه قد خوشمزس ولی توو جمهوری می ده چار تومن تازه چه قد بد مزس!) تازه امروز دیدم توو جمهوریه یه مغازه ای به چه بزرگی آهنگای غیر مجازِ خاک برسری می فروشه صدای آهنگم که یه ضعیفه داشت می خوند رو زیاد کرده بود تا همه بشنون هیچ کس هم نمی گفت خلافه! ولی انقلاب آخرش می رسه به امام حسین...خلاصه که انقلاب بهتره. به خاطر همین بعضیا با اینکه جمهوریَن لکن انقلابیَن. مثل آقا. با اینکه خونشون توو جمهوریه ولی همیشه می گن من انقلابیم. از اون طرفم بعضیا انگار جمهوری رو بیشتر دوس دارن(می فهمی چی می گم یا نه!؟) این وسط بیچاره کارگر که بین انقلاب و جمهوری گیر کرده. حتی بیچاره فلسطین و دانشگاه. و حتی فردوسی با اون بچه بغلش...


۲- امروز بعد از گذشتن از جمهوری! می خواستم برم دبیرستانمون( برای گرفتن گواهی پیش دانشگاهی؛ سه ساله دنبالشم تا آخر دانشگاهم مطمئنم نمی تونم بگیرمش!). یهو دیدم جلو موزه یه کفاشیه که حدودا داشت طاقش می ریخت رو سر کفاش! خیلی کوچیک بود. رفتم توو تا کفی بخرم. کفاشه گفت این کفی ها که برام انداخته تا شیش ماه کار می کنه اگه کار نکرد بیارش اینجا من همیشه هستم. جمعه، عاشورا، همیشه. ولی خدایی با اینکه چار سال مسیرم از همین جا بود تا حالا ندیده بودم مغازش باز باشه. شاید چون خیلی زود می رفتم مدرسه؛ چه می دونم. بهش گفتم چه قد می شه؟ گفت پنج تومن. یه ده تومنی داشتم دادم بهش و گفتم خیلی مغازت قشنگه می شه یه عکس بگیرم؟ گفت پنج تومن می شه. فک کردم داره شوخی می کنه. ولی جدی می گفت. پنج تومن ازم گرفت!!! ده تومنی رو گذاشت تو جیبش. وقتی داشتم عکس می گرفتم هر دو مون آهی کشیدیم. من به خاطر پنج تومنی که داده بودم، اون هم شاید به خاطر اینکه بعد شصت هفتاد سال خودش و مغازش شدن سوژه ی عکاسی...( اینم عکس پنج تومنی!)

- عارف قزوینی رو صدی نودی همه می شناسن. شاید با شعراش و شایدم با تصنیف هاش. عارف وقتی جوون بوده نوحه خون و منبری بوده. اینکه آخر عمر چی می شه رو کاری ندارم ولی واقعا نوحه هاش بد دل رو می سوزونه. چن وقت پیش یکی از نوحه هاش رو از یکی شنیدم. برا اینکه یادم نره خواستم بنویسمش:


مَحرم زینب رسیده وقت سواری

بر شتر من نه محملی نه عماری

یا تو ز جا خیز و یا که اکبر و قاسم

یا که به دشمن بگو رود به کناری


- توو تعزیه از همه نقشا باحال تر برا شمره. باحال یعنی چیزی که حال و هوای خوبی داره نه اینکه جالب و جذاب باشه. شمر خوون(یعنی کسی که نقش شمر رو بازی می کنه) توو تعزیه بیشتر از همه گریه می کنه. بیشتر از همه خودش رو لعنت می کنه! اصن آدم می میره وقتی اشک شمر رو می بینه. وقتی نفرین هاش رو می بینه. وقتی ناله هاش رو می بینه. فقط شمر می دونه چی کار کردن. البته اونم نمی دونه ولی یه کم درک می کنه. اگه یکی یه کم درک کرد و بعدش مُرد "ما عاب علیه".

به جاش از همه نقش ها بدتر حرمله اس. حرمله نمی تونه گریه کنه. نمی تونه ناله کنه. نمی تونه لعنت کنه. حرمله بُهت زده اس. حرمله متحیره. آخه چه شکلی می شه یکی بشه حرمله. به خاطر همین اکثر تعزیه خوون ها سخت قبول می کنن حرمله باشن. اصن قبول نمی کنن. می گن توو کشمیر حرمله خوون پیدا نکردن. رفتن یه هندو رو اوردن. بهش گفتن بیا و این کارا رو به وقتش بکن. وقتی رفت توو میدون داد زد آخه نا مردا مگه یه بچه چه قد آب می خواد....

اهل کوفه به حسین ظلم فراوان کردند

حرمله تو ز همه ظلم فزونتر کردی

یک. چند روز پیش وارد یک کتابخانه شدم. کتابخانه ی مجازی. موضوعش رد علی الرافضه و الامامیه بود. مالِ وهابی ها. عنوان کتاب ها را که می خواندم گاهی خنده ام می گرفت گاهی خشک می شدم از تعجب.چون بعضی از کتاب ها برای شیعه ها بود. یعنی نویسنده اش شیعه بود. مثل "تشیع علوی و تشیع صفویِ"شریعتی.

دو. عدنان ابراهیم یکی از همین متفکرین و فیلسوفان نوظهور است. نظریاتش به شیعه نزدیک است با اینکه اشعری و شافعی است. مثلا بنی امیه را قبول ندارد و محرم سیاه می پوشد و همه ی صحابه را عادل نمی داند و گویا کمی هم قرآنی است و قص علی هذا. دو نفر هستند - از شیعه- که او آنها را سخت می ستاید. یکی شهید محمد باقر صدر است و دیگری دکتر شریعتی.  درباره ی صدر می گوید او چیز هایی می دانست که راسل و ارسطو از دانستن آنها عاجز بودند.

اما تعابیرش درباره ی شریعتی متفاوت است. اصلا می گویند او شریعتی جدید است. خودش شریعتی را بارها ستایش کرده و خود را شاگرد او می داند. جالب اینکه در یک جایی گفته بود که شریعتی بین شیعه ها مثل ابو لولوه(قاتل خلیفه دوم) است میان سنی ها!!!

سه. کتاب های شریعتی را نخوانده ام. ولی کسی ندیده ام که او را بستاید از میان علمای شیعه. حتی مرحوم میلانی که نشر حقایقی ها عاشق اویند هم به او سخت تاخته. چه فقها چه فلاسفه چه عرفا چه علامه ها و چه... همگی او را مطرود ساختند. خلاصه مادح او را بین علما ندیده ام.

آخر. این که امام ابو عبد الله الصادق می فرماید کونوا زینا و لا تکونوا شینا(الکافی،کتاب ایمان، باب ورع) خیلی تامل برانگیز است. فرد می تواند زینت دین باشد و می تواند ایضا شینت یعنی مایه رسوایی دین باشد. واقعا عجیب است. خدا کند که زینت باشیم...(منع نمی کنم؛ عاقبت به خیری را طلب کردم)