میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

وقتی دبستان یا راهنمایی بودم (دقیق یادم نیست)، به واسطه ی یکی از رفقا و او نیز با واسطه از یکی از بستگانش شعری برای من آورد که گویا منسوب بود به شاه نعمت الله ولی. از کتابی با چاپ سنگی‌. یادم است که شعر را از او گرفتم و برای خودم نسخه ای تهیه کردم. ویژگی این شعر آن بود که شاه نعمت الله تمامی حوادث پس از خود را به صورت شعر درآورده بود. می گفتند هر چه تا حالا در این شعر آمده اتفاق افتاده. حتی انقلاب را پیش بینی کرده بود. حتی زعامت سیدی که گویا آقای خامنه ای است. نمی دانم تاریخ طبع کتاب این شعر به کجا می رسد. ولی رفیقمان می گفت برای اوایل انقلاب بوده است. البته می شد اثبات کرد که حرف رفیقمان درست نیست. لکن نکته عجیب آن بود که در این شعر وقت ظهور هم تعیین شده بود. توقیت. با محاسباتی که از این شعر و نکات دیگر انجام دادم به آنجا رسیدم که امروز یعنی روز عاشورا ۱۴۳۹ باید روز ظهور باشد. البته مطمئن نبودم و نیستم ولی به هر حال به اینجا رسیدم. بعدها فهمیدم که هم من اشتباه کردم و هم شاعر شعر چون حرف هایش کلی اشکال داشت. ولی دلبسته بودم که شاید سال ۱۳۹۶ بیاید. حتی یادم است روزی از زبانم پرید و جزئیاتی از آن را برای یکی از معلمان دبیرستان و چند تا از بچه ها گفتم که معلم اشارتی فرمود که اینها را نباید بگویی و برای خودت حفظ کن.
اول سال به خودم گفتم که چون قرار است آقا بیاید، امسال را بدون گناه سپری کن. شاید جزو یارانش باشی. به رمضان رسیدم. گفتم از حالا به بعد آن گناه به خصوص را انجام نده. چهل روز قبل از محرم گفتم که از حالا به بعد. روز عرفه گفتم از الان به بعد انجام نده. از اول محرم گفتم دیگر این گناه را انجام نده. ولی نشد. هربار نشد. درست تر بگویم نخواستم. لغزیدم. حتی همین چند شب پیش...
آقا امروز نیامد. واقعا اگر می آمد با چه رویی می توانستم آقا آقا بکنم؟ اگر امروز آقا می آمد جزء اشقیا بودم یا اولیا؟ چه کارهایی انجام داده ام برای آمدنش؟ من حتی خودم را نتوانستم درست کنم چه برسد به ساختن یار برای او... واقعا چه قدر در عقب افتادن ظهور ایشان تاثیر داشته ام؟ چونکه گناهان ما ظهور ایشان را به تاخیر می اندازد گویا. من چه یاری هستم برایش؟!؟؟؟ مثل کوفی ها. لا یوفی...تازه ما کلی ادعا داریم و این هستیم... باقی که الله اعلم
فقط می دانم این بار مثل سال ۶۱ نیست. باید اثبات کنی که پای یار هستی وگرنه به هیچ وجه نمی آید حسین. خدایا العفو... العفو که ظهور آقا را عقب انداختیم...

واقعا اگر بدانیم چند روز دیگر آقا می آید رفتارمان تغییر می کند یا نعوذ بالله عادت کرده ایم به غیبتش و الکی ادا در می آوریم... العفو...

...
..
.
آخر. عاشوراست. فشار به قلب امام زمان بسیار است. صدقه بدهیم مالا او معنویا...

روایتی وجود داره که می گه حقیر ساعت ۱۷:۳۰ به دنیا اومدم. سوم مهر. امروز بیست و دو سالی می شود که پا در این خاک گذاشته ام. حال تو بگو چه به دست آورده ای در این بیست و دو سال. در این هشت هزار و سی و شش روز. در این صد و نود و دو هزار و هشتصد و شصت و چهار ساعت چه کرده ای؟ واقعا چه کرده ام؟ اگر همین الان بمیرم بهشتی ام یا جهنمی؟ بل الانسان علی نفسه بصیره...

دقیقا نمی دانم باید امروز چه کار کنم. خوشحال باشم؟ ناراحت باشم؟ از اینکه عمرم زیاد می شود شاد باید بود یا غمگین؟

البت خیلی دوست دارم امروز برنامه ریزی کنم برا خودم. که مثلا سال دیگه همین روز همین ساعت یعنی وقت بیست و سه سالگی ام تمام می شود کجا باشم. دوست دارم اگر تا سال دیگه زنده ماندم یک آدم درست و حسابی تر باشم. دوست دارم نزدیکتر بروم. کلی حرکت کنم. دوست دارم بزرگتر باشم. رشد کنم.

در سطح پایین تر نیز دوست دارم کل لمعه و تحفه را خوانده باشم. دوست دارم کل الفیه را حفظ کرده باشم به علاوه چند منظومه دیگر مثل نظم بورنی و شاید کفایه آثاری. انگلیسی و روس و فرانسه را کاملا روان باشم. البت دوتای اول در اولویت اند. درس هایم را خوب بخوانم. واقعا مهندس عمران باشم. احادیث صحیحه را تکمیل کنم. یکی دوتا داستان دیگر. چند تا نسخه تصحیح کنم‌. عین صاد بخوانم و نقد کنم. و شاید کارهایی دیگر و تحقیقاتی دیگر. البته حاضرم همه ی اینها را با قرب طاق بزنم. اصلا به نیت قرب باید بخوانم.

خدایا بخواه که خیلی خیلی بهتر از این باشم در سال بعد.
یا حق...

آخر. شب یتیم حسن است... یا عبدالله بن الحسن اغثنا...