میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

شمعِ بیست و سه سالگی (روزی دو دقیقه)...

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

هشت هزار و چهار صد و یک روز از سوم مهر ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار گذشت. امشب باید شمع بیست و سه سالگی ام را فوت کنم! البته چون محرم است بدون کیک و متعلقات ...
پارسال روز تولدم نوشتم که سال دیگه این روز می خوام چه جوری باشم. فک می کنم خیلی روش خوبیه که روز تولد آدم، روز قدر باشه. منظورم از قدر، اندازه گیریه. آدم یه دو دو تا چهارتا بکنه ببینه چند چنده. البته درست تر اینه که محاسبه روزانه و شبانه باشه ولی خب بازده سالانه هم مهمه!
پارسال نوشتم دوست دارم سال دیگه آدم بهتری باشم. درست تر باشم. محرک تر باشم. قریب تر باشم.... کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا.... خدایا ما که گند زدیم خودت کفایت کن که تو برای بنده هایت کافی هستی...
پارسال نوشتم دوست دارم سال دیگه لمعه و تحفه را خوانده باشم که نخواندم! فقط کمی از مطهرات کشف الرموز و صوم کشف و تنقیح را خواندم. خیلی کم است...
نوشتم سال دیگه باید الفیه را حفظ کنم و اگر شد منظومه هایی دیگر که این هم نشد. فقط کمتر از ربعِ الفیه را حفظم...
نوشتم روسی و انگلیسی ام کامل شود که بازهم نشد. کمی روسی ام بهتر شد و مقدار کمی اسپانیایی. فقط همین!
مهندس درست و حسابی هم نشدیم! ترم هفت رو مشروط شدم و ترم هشت کمی بهتر بودم... تابستان هم که سرکار رفتم و البت هنوز پول و پَلِه ای ندادن:))
کارهای دیگر را هم نوشتم که کلا هیچ کدام را انجام ندادم!
حالا که فک می کنم به نظرم خیلی وقت تلف و (...) کردم. الان که فک می کنم می بینم خیلی بدبخت بودم. می بینم هیچ کاری نکردم. نه قربی به دست اومد و نه حرکتی... عریانِ عریان، لُختِ لُخت. به قول عین صاد شلوار و قمیص رو هم باختیم!... استغفر الله و اسئله التوبه.... ولی از اون طرف، الطاف و نعم الهی بی حد و حصر. نمی دونم چه شکلی شکر کنم. خدا کنه اسیر استدراج نشیم. باید شکر کنیم، شکرا لله، الحمد لله...

و اما امسال. نمی دونم سال دیگه شمع بیست و چهار سالگی م رو در حالیکه کچل کردم برا سربازی فوت می کنم یا اینکه توو یه کشور سرد و غریبم و یا اینکه هنوز هم دانشجو ام و توو ایرانم و یا اینکه ریش گذاشتم و یقه آخوندی پوشیدم و یا اینکه چیزای دیگه که عقلم نمی رسه!! واقعا نمی دونم. امروز به خدا گفتم من نمی دونم چی بشم و چی می شه. تو که رحیم و رحمان و لطیف و خبیر و سمیع و بصیری کاری کن که سال دیگه جایی باشم و جوری باشم که تو بیشتر دوست داری و در نتیجه امام زمانم بیشتر دوست داره... کل خیر بیده....
فعلا هم که باید واحد های مونده رو پاس کنم و البته یه کم هم بورس یاد گرفتم و از دیروز جدی تر شده و بعدش هم ببینیم چی خدا می خواد...
...چیزی که الان به ذهنم می رسه، آخرین سخنرانی آقا مرتضی تهرانی رحمه الله علیهِ! توو این سخنرانی ایشون یه داستانی از پدرشون آقا میرزا عبدالعلی تهرانی رحمه الله علیه تعریف می کنن که خیلی غریب و عجیبه. می گن یه روزی یکی از مرید های پدر ما می یان پیش میرزا. فصل بهار بوده و یه گُلی هم برای میرزا می یاره. گُل رو به میرزا می ده و می گه آقا یه توصیه ای، رهاوردی، چیزی ندارید برا ما؟ ایشون یه کم تفکر می کنه و بعد می گه: روزی پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه به یاد خدا باش به صورتیکه هیچ فکری و خواطری حواست رو پرت نکنه از ذات حق... اون مرید بلند می شه که بره که یکدفعه میرزا صداش می کنه می گه: فلانی؛ پنج دقیقه زیاده!! فقط روزی دو دقیقه به یاد خدا باش، همین....!
خیلی عجیبه. توو بیست و چهار ساعت فقط دو دقیقه خالص به یاد خدا باشیم. به نظر راحت می یاد ولی در عمل.... لا ادری!
خدایا سال دیگه اگه زنده بودیم آدم تر باشیم، بهتر باشیم، درست تر باشیم، جوری باشیم که تو دوست داری، یار ولی باشیم نه خار راهش... اگر هم که اراده ات به رفتن از این وانفسا بود، ببخش و ببر.... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی