میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

آغاز در سه پرده

پرده ی اول: 14 خرداد است. 26 شعبان. شروع بلاگ نویسی من؛ درحالیکه چند روز دیگر امتحاناتم شروع می شوند. اولی هم تحلیل سازه. سخت ترین درس رشته ام. نخوانده ام شاید چون درس با حالی نیست. شاید هم من حالش را ندارم...


پرده ی دوم: توو محله ما دو نفر هستند که کورند ولی برای نماز می آیند مسجد. برادرند. داداش کوچیکه بچه هم دارد. سه چهار ساله. دیشب فهمیدم. خیلی باحال است عشق پدرِ کور به بچه ی بینا. آن هم وسط ِ نماز. عشاء که تمام شد بچه دست پدر رو گرفت و رفتند خانه شان. این یکی هم باحال بود لکن با کمی چاشنی ترحم...


پرده ی سوم: توو مسجد ما یک جوانی هم هست حدود سی ساله. عینکی  و با مو و محاسنِ ماشین شده. جوان است ولی یکبار که با هم دست دادیم، دستانش زبری دست کشاورزهای رو به موت را داشت. نمازش خیلی باحال است. با حال است نه باحال. اوایلش فکر می کردم دیوانه است. منگل.از این منگل ها که می آیند مسجد زیاد دیده ام. ولی مدتی است که نظرم تغییر کرده. نظرم رو تغییر داده. کفش هاش رو توو کیسه می ذاره. کیسه ای که برای خودش است نه وقف مسجد. توو نماز هم زمین رو می جوره، برعکس ما که سر به هواییم. مغرب رو جماعت می خونه وعشاء رو فرادی. عشایش خیلی طول می کشه. خیلی خیلی طول می کشه. ندیده ام به کسی سلام کنه به جز من. اینکه چرا به من سلام می کنه رو نمی فهمم. اینکه چرا عشایش رو فرادی می خونه رو هم نمی فهمم. اینکه چرا با خودش کیسه می یاره رو هم نمی فهمم.... به نظر من نود درصد آدم خوب ها زیر خاک هستند. نُه درصد هم هنوز به دنیا نیامده اند. یک درصد باقی هم گیر ما نمی آیند؛ یک درصدی که هم باحال اند هم با حال....