میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

میسان

وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّوم وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً

آقا رضا دربندی

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ب.ظ

دَقیقاً سیزْدَهَ روز از کارآموز شُدَنَم میگْذَرِه. کارآموزی دَر یِک شِرکَتِ نیمِه وَرشِکَسْتِه! اِمروز مَسئولِ کارآموزیم کِه آدَم باسَوادی هَم هَسْت گویا، نَیومَد. هَمیشِه دیر می یاد اَلْبَت، وَلی اِمروز تا ساعَت یازْدَه پِیْداش نَشُد. زَدَم بیرون از شِرکَت. این پا و اون پا کَردَم کِه کُجا بِرَم؛ خونِه یا شاهْ عَبدُالعَظیم... آخَر سَر راهی شُدَم... بِه سَمْتِ شاهِ طِهْران... تَصادُفاً اِمروز، روزِ وَفاتِ آقا هَم بود... رَفتَم زِیارَت... عادِلانِه بِخوایْ قِضاوَت کُنی لایِق نَبودَم کِه حالا حالاها دَرِ این خونِه پِیْدام بِشِه... وَلی خُب دیگِه، حِلمِ حَق وَ فَضْلِ حَق هَمْوارِه جاریِه... چی بِگَم؟!؟ اَوَّل زیارَت و بَعدْ نَماز و بَعد هَم مِهمان سُفرِه شاه عَبدُالعَظیمِ حَسَنی... مُرغ بود... نِمی دونَم چِرا وَلی گُذاشْتَم یِه گوشِه ای کِه یِکی بیاد بُخورِه. شایَد قِسمَت نَبود شایَد هَم لیاقَت... بِه جاش رَفتَم اوَّل با هزار اِلُ بِلْ! یِه نوشابِه کانادا خوردَم و بَعدِش غَذایِ رِستورانی... دَر بِه دَر دُنبالِ مَقبَرِه ی خانی آبادی گَشتَم؛ دُنبالِ قَبرِ نِظام بودَم؛ نِظامِ رَشتی. از رو کِتابِ اَختَرانِ فُروزانِ مَرحومِ شَریفْ رازی پِیداش کَردِه بودَم... آخَر سَر از یِکی شِنیدَم کِه زَمانِ شاهْ تَمومِ این مَقبَرِه ها رو خَراب کَردَن... چیزی اَزَش نَمونْدِه...
دوبارِه زیارت کَردَم و یِه قَهوِه جوشِ خوشْجِل هَم خَریدَم! وَ رَفتَم سَمْتِ اِبْنِ بابَوَیْه... سَمْتِ شِیْخُ المُحَدِّثین و لَعَلَّ أعظَمُهُم... حالِ خوبی بود... بَعدِش هَم زیارتِ شِیْخ مُحَمَّدِ آمُلی و مُلّاطاهِرِ تُنِکابُنی و میرزا ابوالحَسَن جِلوِه... دُنبالِ آقا سَیِّد مُحَمَّدِ شیرازی هَم گَشتَم ولی پِیداشْ نَکَردَم.
وَقتی خواستَم بَرگَردَم از یِکی پُرسیدَم چی جوری بِرَم سَمتِ مِترُو؟ آقاهِه هَم گُفتْ باسْ بِری اون وَرِ قَبرِستون و سَوارِ اُتوبوس بِشی. رَفتَم. هُرْمِ گَرما توو صورَتَم می زَد وَلی حالَم خوب بود... داشتَم قَبرِستون رُو رَد می کَردَم کِه رِسیدَم بِه مَقبَرِه شِیخ مُحَمَّد حُسِینِ زاهِد. راه رو اِدامِه دادَم که یِه دَفعِه یِه چیزی دیدَم... یِه پَرچَم یا صاحِبَ الزَّمان... رَفتَم طَرَفِش... باوَر کَردَنی نَبود بَرام... قَبرِ آقا رِضا دَربَندی... بَرام عَجیب بود، بَرام غَریب بود. آقا رِضا خِیلی مَغمورِه. عارِفِ دَرجِه یِک. اَز دُنیا گُذَشتِه و بِه آخِرَت رِسیدِه.... نِمی دونِستَم اینجا خاکِه. اُستادِ عَلّامِه کَرباسْچیان هَم بودِه. حَدْس می زَنَم نُو بودَنِ سَنگِ قَبر و پِلاکارد های دُعایِ فَرَجِ بالایِ سَرِش هَم کارِ بَچِّه هایِ عَلَویِه... از آقا رِضا دو تا داسْتان بَلَدَم. یّکیش مُناسِبِ اینجاسْ:
 می گن یه روز به آقا رضا خبر دادن بچه ی یکی از همسایه ها داره می میره. آقا رضا پا می شه می ره پیش همسایه. می بینه پدر این بچه خیلی جزع و فزع می کنه و خیلی هم بی تابه. آقا رضا بهش می گه نترس خدا بچه ت رو بهت بر می گردونه و پا می شه می یاد خونه. چند روز بعد همسایه می یاد در خونه ی آقا رضا و می گه آقا بچه م خوب شد ولی شما از کجا فهمیدید خوب می شه؟ آقا رضا می گه دیدم خیلی بی تابی می کنی، فهمیدم "لیاقت بلا" رو نداری. به خاطر همین مطمئن شدم بچه ت بر می گرده...
الفاتحه...


پاىْ نِوِشْت: اَربَعینِ نِوِشْتِه جاتِ مَیْسان...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی